تبليغاتX
حرف هايم براي نگفتن

 
عشق مي ورزم واميدكه اين فن شريف
                                      چو هنر هاي دگر موجب حرمان نشود  

 
+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 17:45 توسط آزاده نيلي

Life is life

Have a wonderful Life with infinite happiness, love and peace.
May all your dreams come true.

--------------------------------------------------------
Life is an opportunity, benefit from it.
Life is beauty, admire it.
Life is bliss, taste it.
Life is a dream, realize it.
Life is a challenge, meet it.
Life is a duty, complete it.
Life is a game, play it.
Life is a promise, fulfill it.
Life is sorrow, overcome it.
Life is a song, sing it.
Life is a struggle, accept it.
Life is a tragedy, confront it.
Life is an adventure, dare it.
Life is luck, make it.
Life is too precious, do not destroy it.
Life is life, fight for it.
Mother Teresa
 
+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:54 توسط آزاده نيلي |

يك بازي

سلام دوستان

نمي دونم چه جوري شروع كنم، پسر كاتاتونيك اسمش رو گذاشته دفترچه عقايد.

فقط بگم كه اين اولين بازي ايه كه من توي وب بهش دعوت شدم و اينجوريه كه  در مورد كلمات يا تعدادي از اونها نظرتون رو بيان مي كنيد.

من دلم مي خواد امتحانش كنم: 

خدا :خيلي دور، خيلي خيلي نزديك

تولد: يك فرصت، يك تجربه،يك بهونه براي ادامه زندگي

سلام : اولين سين هفت سين آشنايي

زندگی :زندگي حس غريبي ست كه يك مرغ مهاجر دارد.

زمان : نخريدند، تمام شد.

جاده : به نظرم بخشنده تر از درخت است.راه را بلد است و فقط به خاطر اين هرگز به مقصد نمي رسد كه ما راه را گم نكنيم.  

تلاش : بارها تجربه كردم كه هر تلاش منظمي پاداشي مضاعف دارد.

محبت :عجيب دلهاي شكسته و خسته و دربسته را تسخير مي كند اين اكسير . 

حکايت :دوستش دارم، خصوصا اگر از مثنوي مولانا باشد.

ديروز : دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن.

تنهايی : فرصتي براي راز و نياز با معبودي عزيز و بي همتا، به زبان مادري، با حرفهاي ناگفتني

شکايت : از دست عزيزان چه بگويم، گله اي نيست ور هم گله اي است، دگر حوصله اي نيست

کجا...؟ :به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

طلوع : آفتاب مهرباني سايه تو بر سر من

جادو : هري پاتر و جام آتش. هري پاتر، پريسلي ها و البته خانم جي.كي.رولينگ 

آب : و من الماء كل شيء حي

ستاره : ستاره سرخ من، امشب روي پشت بوم مي خوابيم.ابرا رو كناربزن و يك چشمك هممون رو مهمون كن.

هيچ وقت... : هيچ وقت به عقب برنمي گرديم مگر در خيال، محال من.

انتظار :گل هميشه بهارم خدا كند كه بيايي

دلهره : كي مي دونه چي پيش مياد منو مي خواد يا نمي خواد

اعتقاد : به هزار نام مقدس مي خوانمت و هزار گونه مي پرستمت يا ارحم الراحمين من

حرفهای... : حرفهاي دلم براي نگفتنست، ناگفته هايم را بشنو.

دچار : دچار يعني عاشق

با هم : بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

چه طوری...؟ :چه طوري شاديهامون را با ديگران و درد هاشون رو با همه عالم قسمت كنيم.

تاسف : گناه نابخشودني كردم سال 84 كه خدا هم اگه منو ببخشه، تاسف بي پايان رهام نمي كنه.

غم : نمي دونم؟؟

چه وقت...؟ : مي نشيني تا از خودمان حرف بزنيم؟ از ما، از آرزوهاي ما، از دخترها، از آينده.گوش مي كني؟؟!!!

چرا...؟ : چرا دوست داشتن گناهه ؟

يه رنگ بگو : عسلي عميق چشمهاي بابا كه بعد عمل گم شد.چقدر دلتنگش بودم و بعد تولد شميم دوباره پيداش كردم.

بدون ... هرگز : خدا

غروب : زيبا ترين غروبي كه ديدم،يك روز بهاري كنار زاينده رود بود.خورشيدي كه موج زنان به دل آب زاينده فرو مي رفت و در تمام ذرات آب منتشر مي شد.

پشت ديوار...! : پشت ديوار باغ عمه طوبي خانم خدابيامرزه با اون قد بلند وعصاي گره گره و شكلات هايي كه مزه شون هنوز زير زبونمه.

عشق : اگر با ديگرانش بود ميلي چرا جام مرا بشكست لي لي

او : مردي مي آيد ز خورشيد

فردا : فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد  شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد

يه گل : گل نرگس، گل مريم، گل ياس

هميشه : گوشه اي از قلبم را براي هميشه به تو هديه دادم، محال من

يه حرف قشنگ : خانواده خوشبخت 

يه بيت شعر : ناگهان چه زود دير مي شود.

انتها : خداكند كه به انتها با هم برسيم، گر چه تو سپيدي و من سياه

مرگ : تولدي دوباره، آغازي ديگرگون

خداحافظ : خداحافظ كودكي كوتاه من ، خداحافظ خواب خوب نيمه كاره

شروع : روز تازه، ماه تازه، سال تازه

شادی : بايد در دل جستش، نه در پيرامون

دريا : يك نفر در آب دارد مي سپارد جان

پول : لازم است ديگر  

تحصيل : درسهاي بزرگ زندگيم رو از دخترهام گرفتم و واحد آدم شناسي رو تو شركت وكارخونه پاس كردم.  

دختر : گندم گل گندم اي خدا دختر مال مردم اي خدا

جوان : تحصيل كرده، عاشق، بيكار

آتش : اول قرار نبود كه بسوزند عاشقان آتش به جان شمع فتد، كين بنا نهاد

پسر : ملغمه غريبي از عشق و منطق. از غرور و نياز و عدم ابراز. گريه كه مي كند تازه مي فهمي كه او هم عاشق است.

اوج : يك جايي ميانه راه موفقيت

برف :فردا همه جا تعطيل است مگر بازار آدم برفي ها .هورررررررررررررررررا

قله :  نقطه، سر خط

خاطره : نمايشگاه الكامپ، پارك ساعي، دربند، سفر شيراز

مرهم تنهائيت :خدايي كه در اين نزديكيست.

بدترين صفت : عزت نفس نداشتن

انسان : : انسان خداي ترسانست.

ترس:

شعله : خدا نكند و خدا نكند و خدا نكند كه به جان خانه اي، آشيانه اي يا دلي بيفتد.

دوستان همراه از اينكه حوصله كرديد و نوشته هايم را خوانديد ممنونم .

من از اين بازي خيلي لذت بردم و به همين خاطر تك تكتان را صميمانه به اين بازي زيبا دعوت مي كنم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 16:51 توسط آزاده نيلي |

بالاخره من برگشتم

سلام دوستان عزيز

چقدر طولاني شد غيبتم از صحنه وب و وبلاگ نويسي.

خوب چه كنم مهمانهايم حسابي قدمشان سبك بود.

تا رفتند يكي را پا گشا كرديم، آن ديگري از سفر خارجه آمد و ... بگذريم.

بگذريم كه مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود.

من هم كه از اولش مشخص بود كدبانو بشو نيستم.

يك نوزاد نارس هفت ماه و نيمه، كه 10 روز توي انكوباتور بيمارستان البرز نگهداري شده تا تازه اندكي شبيه فرزند آدم شود كه خوب حسابي معلوم الحالست ديگر.

اگر 1 ماه و 25-20 روز ناقابل ديگر مثل بچه آدم سرم را مي انداختم پايين و از وان گرم و راحت و زندگي بي پوشك و قنداقم لذت وافر مي بردم و خدا را شاكر بودم، باز شايد اميدي بود. شايد!!!!!!!!!!!!

دردسرتان ندهم.

اين دو روز آخر را استعلاجي گرفته بودم و فقط رفتم كافه جويبار پي نوشيدن يك جرعه قهوه تلخ حقيقت.

از آن قهوه هاي تلخي كه هيچ شير و شكري نمي تواند ملايم و شيرينش كند.جاي همه دوستان خالي.

خوب خاله بازي تمام شد و من برگشتم.

مي خواهم قبل از هر چيز بيايم به همه كساني كه دوستشان دارم سر بزنم ويك دل سير نوشته هايشان را بخوانم.

به عبارت ديگر طباخي آزاده بانو تا اطلاع ثانوي تعطيل مي باشد.

پ.ن:مهمانپذير خانه داير است، فقط طباخي به جهت تجديد قواي خانم خانه تعطيل مي باشد كه آنهم با توجه به همسايگي دومينو (كه همه جور خوردني دارد، حتي انواع دسر) مي بينيد كه مشكلي نيست.

قدم تمامي دوستان و آشنايان سر چشم.   

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:18 توسط آزاده نيلي |

من برمي گردم

دوستان سلام
روز قشنگ بهاريتان بخير.
خانم خانه دار بودن هم براي خودش مشغله اي تمام وقت است.نمي دانم بگويم بي مزد و مواجب است يا افتخاري، در هر صورت هم وقت مي خواهد و هم هنر.
با دو تا وروجك شيطان من كه ديگر ......... بماند.

يادش بخير روزهاي دانشجويي و حتي شبهاي امتحان، آدم تكليفش با خودش روشن بود.
يادش بخير روز هاي كارخانه و شركت كه آنهم عالمي داشت براي خودش.
حالا اين منم زني ...كه حسابي از كار و زندگي افتاده و بدتر از آن كلي مهمان شهرستان دارد آخر هفته.
پيش به سوي خريد و خانه تكاني و پخت و پز.
خريد سبزي پلويي و سبزي قورمه كه به دليل وب زدگي ذخاير مباداي آنهم ته كشيده است.
شستن مجدد تمام ملافه ها و روبالشي ها.
بهم زدن دكور اتاق بچه ها به دليل كمبود جا.
تهيه ليست بلندبالاي كارها و تميز كاري ها و گرفتن يك عالمه رختخواب از مامانم اينا.
تا اينجايش را داشته باشيد كه من ديگر بايد بروم.
خواهر شوهر هايم مي آيند با همسر و بچه.

اما برمي گردم.
شايد وقتي ديگر.........
به اميد ديدار و خدا نگهدار.
مامان آزاده تنبل مثلا خانه دار
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:30 توسط آزاده نيلي |

تنها چيزي كه در اين دنيا ارزش دزديدن دارد:



بوسه اي از صورت معصوم و مهربان كودكي كه در خواب بهشت را مي بيند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 21:4 توسط آزاده نيلي |

دوستان

دوستانتان را از روي ماهيت دروني شان انتخاب كنيد و جورابهايتان را از روي رنگشان.
همانقدر كه انتخاب جوراب از روي شخصيتش بي معناست، انتخاب دوست از روي رنگ چهره او غير قابل درك است.



+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:49 توسط آزاده نيلي |

نامه اي به خداي مهربان

 

سلام خداي عزيزم

خداي تمام لحظات دلتنگي وبي كسي من

خداي سادگي ها وشيطنت ها و ندانم كاري هاي كودكي

خداي شيفتگي ها و آشفتگي هاي جواني

خداي سرگرداني ها و سرگراني هاي زندگي مشترك

و خداي لحظه هاي ناب و ناياب مادري دوستت دارم.

بيشتر از گذشته، بيشتر ازلحظه هاي نياز وبراي هميشه
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 13:59 توسط آزاده نيلي |

مي دانم

دلم به بوی تو آغشته است

 

سپیده دمان

 

کلمات سر گردان بر می خیزند

 

و خواب آلوده دهان مرا می جویند تا از تو سخن بگویم

 

کجای جهان رفته ای

 

نشان قدم هایت چون پرندگان همه سویی ریخته است

 

باز نمی گردی می دانم

 

و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستان

 

به پاره یخی بدل خواهد شد

 

  شمس لنگرودی
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 16:24 توسط آزاده نيلي |

تنهايي

تنهاييم را با تو قسمت مي كنم، سهم كمي نيست
                                            گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:49 توسط آزاده نيلي |

هديه اي از يك دوست

دوستي در جواب غزل نسيم اين شعر زيبا را به من هديه كرده و من آن را با سپاس بسيار از اوبه همه شما دوستان تقديم مي كنم.او نمي داند كه زيبا ترين لحظات زندگيم با اشعار اين شاعر عجين شده است و شعر كوچه اش ورد زبان من است.

باز كن پنجره ها را

كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يك پارچه آواز شدست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده است

*
باز كن پنجره را اي دوست
هيچ يادت هست ؟
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟

*
هيچ يادت هست ؟
توي تاريكي شب هاي بلند
با سرو سينه ي گل هاي سپيد
سيلي سرما با تاك چه كرد ؟
نيمه شب باد غضبناك چه كرد ؟
هيچ يادت هست ؟

*
حاليا معجزه باران را باور كن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه ي تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد

*
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي ؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
باز كن پنجره را
و بهار را باور كن!

فريدون مشيري

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 12:56 توسط آزاده نيلي |

نسيم

باز كن پنجره را، اي دل زنداني
                                              باز كن پنجره را، رو به شب، باراني
باز كن پنجره را، تا نسيمي سرشار
                                                   برسد از جايي كه تو هم مي داني
باز كن پنجره را، روبرو مي بيني
                                                     دختري آرامست با دلي طوفاني
باز كن پنجره را، تا كه پرواز كنم
                                                  در ميان اين شب رو به آن نوراني
باز كن پنجره را و ببندش رفتم
                                                    برنمي گردم من ديگر از مهماني
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 17:46 توسط آزاده نيلي |

كودكي

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:47 توسط آزاده نيلي |

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

من ورودي 73 بودم.

يك دانشكده سرسبز وبي نظير و چشمهاي كويري من كه مي خواست تمام اون سرسبزي رو مثل يه ماهي به گل نشسته يه نفس ببلعه.

باغ بوتاني، دهها هزار گونه زيبا وبي نظير از گلها و درختهايي كه هرگز اسمشون هم به گوشم نخورده بود، چه برسه به اينكه از نزديك ببينمشون و نوازششون كنم. اون همه گلخونه با باغبونهاي با حوصله و مهربون و حسن يوسف هاي آفتاب خورده و سرحال.

از در دانشكده كه پاتو مي ذاشتي تو، گل بود و درخت وديوارسبزشمشاد .

تازه بهاركه مي شد بنفشه هاي رنگ رنگ هم به اين همه زيبايي اضافه مي شدن.آبشار هاي اقاقيا از سر هر ديوار سرريز مي كردن و عطر اقاقي بود سوار بر نسيم دلكش بهاري كه تموم شهر رو پر مي كرد.

اون موقع بود كه بي تاب مي شدم، دلم مي خواست همراه سهراب

"بروم تا سركوه  بدوم تا ته دشت" 

دست من نبود وشايد حتي دل من هم نبود. كسي بود، چيزي بود، ناشناخته اي در دروني ترين نقطه درون من .

كودكي، جوانه اي،ريشه اي، عشقه اي شايد كه لبخند بنفشه ها يا باد بهار يا عطر اقاقي ها يا چه مي دانم زمزمه اغواگر مسيل پشت خوابگاه از خواب زمستاني بيدار كرده بود.

مشت مي كوبيد، چنگ مي زد، رگه هاي وجودم را مي شكافت،آنقدر قلبم را مي فشرد كه احساس خفگي مي كردم و مي ترسيدم.

مي ترسيدم براي رهاييش وجود مرا بشكافد و براي هميشه برود.

واي برمن و آنهمه جنون وجواني بي مجنون كه مرا تا اواسط ارديبهشت سرگشته مي كرد و  گمگشته وپس از آن باز درس بود و درس بود و امتحان.

تحصيل بزرگترين فراغت من بود.

كاش هيچ وقت فارغ التحصيل نمي شدم.كاش هيچ وقت به زندان سكندر بر نمي گشتم .اي كاش!

از وقتي به اصطلاح  فارغ التحصيل شدم و به هزاران گرفتاري ديگه مبتلا، ناشناس آشناي منهم مثل من بهار و پاييز براش علي السويه شده، ديگه عطر اقاقي هاي خونه همسايه هم بيدارش نمي كنه.بنفشه هاي خندون توي پارك به وجدش نميارن.پنجره رو رو به نسيم مي بنده، مبادا بيادو خونه دلشو خونه تكوني بكنه.

خلاصه از دست رفتس .

كاشكي اون زمان كه هنوز دير نشده بود و رمقي داشت رهاش كرده بودم.     

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 13:32 توسط آزاده نيلي |

اشك مهتاب


آب آيينه عشق گذران است

 توكه امروز نگاهت به نگاهي نگرانست

 باش فردا كه دلت  با دگرانست 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 14:47 توسط آزاده نيلي |

دوست

من از چشم تو اي ساقي خراب افتاده ام ليكن
                                              بلايي كز حبيب آمد هزارش مرحبا گفتيم

+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 18:33 توسط آزاده نيلي |

32 ساله شدم.


پنج شنبه اي كه گذشت 32 ساله شدم.
در سكوتي مطلق
بي هياهو و كف و تبريك وبوسه باران
شميم با همون لباس خونه هاش كه بسكه باربيه تو تنش زار مي زنه بغلم كرد و منو بوسيد و مثل هميشه زمزمه كنان گفت مامان تولدت مبارك.
نه كيكي، نه جشني، نه هديه اي
هر چي من دلم مي خواد گاهي گداري داد بزنم، جيغ بكشم، دختركم بيشتر توي لاك سكوت و زمزمه خودش رو فرو مي كنه.
حتي براي به زبون آوردن دوست داشتن من، چه برسه به نيازهاش، خواسته هاش و اعتراض هاش.
من دلم كادو مي خواد، دلم لبخند وبوسه مي خواد، يك جشن تولد چهار نفره
من وشوهرم و دخترام.
بهش مي گم مريم و مامانم اينا زنگ زدن تولدمو تبريك بگن، ته دلمم مي گم تو چي، تو ناسلامتي از همه نزديك تري، خيلي نزديك.
كادو ميخوام، تبريك مي خوام با خيلي چيزاي ديگه...
كه شميم پيرهنمو مي كشه و در گوشم ميگه مامان حوصلم سررفته، تورو خدا يه جايي بريم.
مي بينم زمزمه شميم از صداي دل من خيلي بلندتره.
راستي تقصير كيه ؟
شما اگه مي دونين حتما بهم بگين.

پ.ن: يه وقت خداي نكرده از متنم وهم برتون نداره كه طي اين هفت سال زندگي مشترك چيزي از عشق و علاقه همسرم به من كم شده!!!
نه اصلا، ابدا ، خدا اونروز رو نياره .
اينهم دليل محكمه پسند وقانع كننده :
ايشان سال اول ازدواجمان هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش فرمودند و فقط با اندكي دستپاچگي ازمادر بنده عذرخواهي كردند وبعدا هم ديگر هيچ به روي مباركشان نياوردند.
الان
هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش مي فرمايند. فقط به پشتوانه هفت سال آقا بالا سري بنده حقير و دو تا گل ترگل ورگل وصد البته عدم حضور مامانم اينا در منزل شخصي ما اعتماد به نفسشان بيشتر شده از همان اول هيچ به روي مباركشان نمي آورند.
نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 16:56 توسط آزاده نيلي |

به بهانه بهار

به كجا چنين شتابان ؟
                  گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
                هوس سفر نداري
                                  ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم اما
                چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان ؟
                       روم هر كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم
سفرت بخير اما
               تو ودوستي خدا را
                                چو ازين كوير وحشت بسلامتي گذشتي
                                                                          به شكوفه ها، به باران
                                 برسان سلام ما را
+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:24 توسط آزاده نيلي |

عشق هايي كز پي رنگي بود

هر چي فكر مي كنم مي بينم اولين عشق زندگيم عروسك چشم آبي موطلايي بود كه خاله شكوه از يزد واسم سوغات آورده بود وتازه مي خوابونديش چشماي نازشو مي بست و راس راسي مي خوابيد.
من ومامانم خيلي دوستش داشتيم. تا اينكه يروز مامانم منو برد آرايشگاه وحسابي موهامو كوتاه كرد و مثلا خوشگل شدم.
منم كه حسابي خوشگل !!! شده بودم، رفتم اساسي از خجالت عروسكم در اومدم.
حالا چه جوري؟
خوب معلومه.
موهاي طلاييش رو براش كوتاه كردم تا هم راحتتر شسته بشن ! هم زودتر قد بكشن!
و از همه مهمتر عروسكم بشه دختر مامان
اينجوري شد كه عروسكم كه ديگه نه خوشگل بود نه موطلايي، از چشم من ومامان هر دو افتاد.
حالا مي گم:
كاشكي اونقدر عاشقش نبودم كه فكر كنم هميشه دوست داره مثل خودم باهاش رفتار بشه.
كاشكي مامان به جاي دور انداختن اون درس كردن يه سري موي سياه يا قهوه اي براي اونو يادم مي داد .
حيف كه مامانم فقط مامان من بود نه مامان عروسك بي گناهم.

خداييش چقدر تو زندگي اين بلا سرتون اومده ؟
+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 2:34 توسط آزاده نيلي |

ميروي

ميروي
       اما
           گريز چشم وحشي رنگ تو
                                          راز اين اندوه بي آرام نتواند نهفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 16:23 توسط آزاده نيلي |

سلام

عشق من بي قرارم تو اما
                           من تو رادوست دارم تو اما
دوستان به وبلاگ من خيلي خيلي خوش آمديد. سلام گرم مرا بپذيريد.
اما در مورد اينكه من عاشق هستم يا نه والبته عاشق چي يا كي ؟
يك زماني عاشق مردي بودم كه "هر كجا هست خدايا به سلامت دارش"
اما در واقع من يك عاشق مادرزاد هستم.
پدرم اسم دختري رو روي من گذاشت كه چهار سال آزگار عاشقش بود و حتي فرصت اين براش پيش نيومد كه بهش بگه چقدر دوستش داره.
شايد به احترام همين عشق پاك كه من هميشه عاشق بودم و هستم.
عاشق خدا، عاشق تموم لحظه هاي بي قراري آدما.
عاشق لحظه ازلي و ابدي مادر شدن
عاشق وجود بي گناهي كه در درونت تقلا مي كنه
مي كوبه ، ميدره
وجودت رو با تمناي حيات به تسخير در مياره
پاره تنت مي خواد از تو بكنه و تو با تموم وجودت باهاش همراهي مي كني
تو بي تابي تو هم در تمناي رهايي هستي براي كي بيشتر يا كمتر فرقي نمي كنه
من به اين مي گم عشق
چه تو مغلوب بشي چه اون هر دو از دست رفتين.

پ.ن: اما از اونجايي كه علم خيلي بيشتر از عشق تو دنياي ما آدما پيشرفت كرده شما با يك عمل سزارين به ظاهر ساده و بي خطر و صد البته به توصيه پزشكتون اين موهبت بزرگ و بي نظير رو از خودتون وفرزند دلبندتون دريغ مي كنين.
خداييش غير از اينه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:7 توسط آزاده نيلي |

يارب از ابر هدايت برسان باراني
                                  پيشتر زانكه چو گردي ز ميان برخيزم

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:27 توسط آزاده نيلي |